تبریک روز پزشک به بهترین پزشک دنیا، بهزاد ک

روزی که متوجه شدم درون کاسه سر مادرم که پر بود از مهر و محبت توده ای رشد کرده، در قطار بودم در حال حرکت به تهران. نمی دانستم چکار کنم؟ چکار می شد کرد؟ یاد امیر افتادم. می دانستم جراحی مغز پذیرفته شده. از خیلی وقت پیش شماره همراهش را داشتم. ولی سالها بود حرف نزده بودیم. دل به دریا زدم و بهش زنگ زدم. امیر با همان صدای مهربان و امیدبخشش جواب داد. از احتمالات گفت و از اینکه جای نگرانی نیست... از همان موقع، وقت و بی وقت شماره اش را می گرفتم و باهاش حرف می زدم. من، مثل مادرم آدم مقیدی هستم. همیشه ترس این را دارم که مبادا مزاحم کسی شده باشم. مبادا بد موقع زنگ زده باشم. اما امیر طوری حرف می زد که من همیشه جرات زنگ زدن به او را به خودم می دادم. در این دو سال و نیم سخت. امیر هم دوست من بود و هم یک متخصص و استاد حاذق. همه نظراتی که می داد بیشتر از همه پزشکان مشهور و با تجربه دیگر به واقعیت نزدیک بود. و من از اینکه با چنین استادی دوست بودم و از نظراتش بهره می گرفتم به خودم می بالیدم. اواخر سال 90 مادرم را بردم خانه مادر امیر. که هم از نظرات امیر استفاده کنیم و هم از صحبتهای محکم و امیدبخش مادر مهربان امیر هم قوت قلب بگیرد. یکی از جلساتی بود که مادرم را تا حدودی به زندگی برگرداند.
در این دو سه ماه اخیر نیز بیش از همه با امیر حرف زده ام. اما حالا می ترسم زنگ بزنم. خیلی دوست دارم صدایش را بشنوم. اما می ترسم این بغض لعنتی نگذارد.
امیر جان! از اینکه هستی و از اینکه دوست من هستی خوشحالم. روزهای بهتری برای تو آرزو دارم که می دانم روزهای بهتر تو، فرصت روزهای بهتری را برای انسانهای بیشتری فراهم می کند.
روزت مبارک دکتر علی برادران باقری