آدم های خوب هرجا که باشند آنجا بهشت است، محبوبه صلاحی

چو بیمار از شفا  سرمست  گردد
طبیب از فرط شادی مست گردد
خدا شافی واین خود افتخاریست
که دستی با خدا همدست  گردد

یه روز صبح از خواب بیدارشدم و متوجه شدم گردنم به شدت درد میکنه، اولش سعی کردم با دوش آب گرم و  ژل پیروکسیکام خودم دکتری کنم، اما فایده ای نداشت. کم کم درد ازکتف سمت راست تا نوک انگشتان دستم رسید.  به دکترهای مختلف مراجعه کردم. هردکتری تشخیص منحصر به فردی داشت؛ یکی گفت آرتروز گردنه با بستن کلار گردنی و قرص های دیکلوفناک آروم میشه دکتر بعدی گرفتگی عضلانی تشخیص داد و با آمپول متوکاربامول منو راهی خونه کرد.
اما خودم حس می کردم استخوان های دستم در حال ترکیدنه و بالاتر از یه آرتروز یا گرفتگی عضلانیه. به  همسرم گفتم: درد بیشتر از تصوره دوست دارم دست راست رو از بدنم جدا کنم و به این درد پایان بدم و اون مثل همیشه دلداریم داد و گفت: چیزی نیست.
تا اینکه تصمیم گرفتم به یک متخصص خوب که بهم معرفی کردن مراجعه کنم، پیش آقای دکتر برادران رفتم که تعریفشون رو خیلی شنیده بودم.  با همسرم وارد اتاق آقای دکتر شدم بعد از دیدن ام آر آی و گوش کردن به صحبت های من آقای دکتر تشخیص دیسک گردن دادن و گفتن دیسک شکسته و به نخاع فشار وارد میکنه ومن اورژانسی باید عمل کنم. اصلا باورم نمیشد بدون هیچ تصادف یا ضربه ای تو سن ۳۰ سالگی باید عمل می کردم، استرس داشتم همونطور که اشک از چشام می اومد حرف های آقای دکتر رو گوش می کردم، که می گفت اصلا جای نگرانی نیست و من باید خدارو شکر کنم که تو این دو هفته ای که درد داشتم زمین نخوردم، تصادف نکردم، مسافرت نرفتم که ممکن بود یه ترمز شدید تو ماشین این نخاعی که به مو رسیده بود رو کلا از بین ببره و من از گردن به پایین قطع نخاع بشم .
آقای دکتر دلداریم داد و گفت: مطمئن باش فردا صبح وقتی این عمل رو انجام بدی از دو چیز خداروشکر می کنی یکی اینکه زود متوجه شدی و دوم لطف خدا وسلامتیه دوبارست.
حرف های آقای دکتر و ایمان ایشون نسبت به کارشون و روحیه مثبت شون باعث شد که من این عمل رو انجام بدم .
از اتاق عمل به اتاق ریکاوری رفتم، وقتی به هوش اومدم آقای دکتر بالای سرم بود، با من صحبت کرد واز من خواست دستهامو تکون بدم با اون حالت نیمه هوشیاری که داشتم دستهامو تکون دادم دردی احساس نمیکردم.
فردای اون روز من مرخص شدم، اصلا باورم نمیشد هیچ دردی تو هیچ قسمت از بدنم نداشتم. بعد از دو هفته باید به آقای دکتر مراجعه می کردم  تصمیم گرفتم  با یه شاخه گل به دیدنشون برم هر چند که آدم های خوب هر جا که باشند آنجا بهشت است...
بعضی اوقات یه اتفاق هایی برای آدم ها میفته که ممکنه دید انسان رو نسبت به زندگی عوض کنه و اونجاست که می فهمی هیچ چیزی ارزشمندتر از سلامتی نیست و هیچ لذتی بالاتر از بافتن موهای دخترکت با دست های خودت نیست.

آقای دکتر برادران دعای خیر من بدرقه راهتان ...